جدیدا فهمیدم که من رسما بخش لز*بی*ین هوسباز وجودم رو کشف کردم!حاالا نه اینکه فکرهای منحرف جنسی بکنید ها! ولی رسما فهمیدم تو درون من یه دختر بسیار هوس بازی وجود داره که راه میره و عاشق دخترهای دیگه میشه! البته عشقش در حد جزوه دادنو جزوه گرفتنو دلش غش و ضعف کردن و اینها میمونه ها ولی کلا فهمیدم خدا یه چیزی میدونست که منو پسر خلق نکرد و گرنه رسما از این پسرهای هیز دختر باز چشم چرون بی تعهد گند میشدم!اقا من اصلا نمیدونم چه سیستمیه، یعنی من انقدرررررررررررر که مثلا دخترهای مختلف میبینم هی میگم واییی چقد خوشگله.....!!!!!!!!!11چقد جذابه!!چقد فلانه،چقد بهمانه( که البته شامل حال ادمهای بسیار زیادی هم میشه!) اصلا خیلییییییییییییییییییییییی کم پیش میاد، یعنی مثلا تو هر 100 تا پسر، که یه همچین چیزی بیاد تو ذهنم!:D البته مشکل از پسرها نیست ها! مشکل از "لز " درونه! حالا فقط هم فک نکنید از رو قیافه ها! این "لز: درون من بدجور هم به کمالات اهمیت میده!:D یعنی اونقدددددددددددددد هستن خانوم خای 40-50 ساله که من وحشتناکککککککک عاشقشونم!حالا خلاصه اینهارو گفتم که بگم جدیدا دارم دوباره عاشق میشم!بعد در این حد که وقتی عاشق یکی میشم رسما اینجوریم که هی یادش میفتم،هی ذوق میکنم که میخوام ببینمش،هی با شازده کوچولو حرفشو میزنم و ....:D  خلاصه میخوام تلاش بکنم بهش نزدیک شم حالا ببینم چی میشه!  حالا میخوان ببینم ایا میتونم با یه نفر دیگه هم در حدی که شازده کوچولو صمیمی ترین و بهترین دوستمه،صمیمی شم؟ نمیدونم!

شاید هم اینم مثل خیلی عشق های دیگه یه هوس زود گذر باشه!!!!!!!!!!!!نمی دونم!......گفتم که بی تعهدم در این زمینه!!1

 

Ps1: مجبورم اعتراف کنم  من و شازده کوچولو یه مرضی هم با هم داریم به نام ذوق مرگیه دیدن ادمهای جدید! یعنی عین خلها، یهو با یه جمعی که به عمرمون ندیدیم میخوایم بریم بیرون ،اونقدرررررررررررررررر ذوق میکنیم که نگو!یعنی من رسما کودکم اینجوریه که هی ذوق میکنه، بعد هی یادم میفته که از خودم بپرسم که چمه شنگول میزنم؟بعد یادم بیفته که اهان، قراره فلانی اینا رو ببینم که تا حالا ندیدم و نمیدونم کین؟!!! یعنی رسما تعطیلم ها!!!!!!!!!!:D

Ps2 :واییییی که چه حالی میده رانندگی وقتی ترافیک نیست،تنهایی، ضبط داره از صدای گوپس اهنگ منفجر میشه!!!!!!!!!!!!! یعنی برای من در حد یه مدیتیشن خفن جواب میده!

Ps3 :مدتی بود شازده کوچولو به اینجا سر میزد! اونروز یهو کودکه زد بیرون گفتم بهش میشه دیگه نخونی؟گفت باشه!اونقد زود گفت باشه که گفتم واقعا دیگه نمیخونی؟گفت نه! از بعدش اونقد عذابببببب وجدان گرفتم! طفلکی! شاید دوباره روزی بهش اجازه دادم! نمی دونم!

Ps4: اوضاع ازمونها به مراتب بهتر از قبل شده! حالم خوبه J

پی نوشت: نظرها رو برای این پست می بندم چون خیلی ها که خودشون مشکل جنسی دارن نظرهای بی ربط میزارن..این اولین پستم توی وبلاگه که نظرشو می  بندم... چون خسته شدم از نظرهای چرندی که گذاشته میشه ...همین!

+ نوشته شده در شنبه 1389/10/04ساعت 12:11 توسط رها ...