روزهای پاییز آروم، نرم و خنک می گذرند و هیچ خبری از هیچ اتفاقی نیست... این روزها پر شده از اتفاق های ساده....یا شاید این روزها پرشده از نگاه ساده ی من به زندگی..... سکوت، ساز، باد پاییز، بغل نرم و صورت  پر از عشق محدثه و بقیه ی فسقلی ها روی قلب من، یوگایی که انگار با این پاهای خشک بیشتر آشتی کرده، صدای پسته ازاون ور وایبر، مشقهای زبان مامان، چشمهای خیره ی من روی موهای یکهو سفید شده ی شازده کوچولو و حس دستهای من روی صورتش که انگار برای اولین بار این چشمها، ابروها و گوشها را حس می کند...

این روزها پر شده از حس ها و شادی های عمیق کوچک...مثل لذت خوردن یک آلبالو پلوی خوشمزه، قدم زدن روی برگهای پاییزی چنارهای ولی عصر که تازه شروع به ریختن کرده اند، و پیاده روی توی خلوتی خنک وسط هفته ی پارک ساعی و شنیدن صدای اردکها و چای خوردن با یک دوست که بدون توجه به اینکه چی می گی و چی نمی گه، از این هم نشینی با 25-26 سال اختلاف سن لذت می بری...

این روزهای من به طرز عجیب لذت بخشی ساده شده اند.....شاید مثل سادگی افتادن برگی نارنجی از بالای درخت......