وقتی یک بغل شما شادی روزم را می سازد....
یک روزهایی هست که شیرخوارگاه کیف می ده.. نه اینکه اون روزها روزهای خاصی باشه، یا اتفاق هیجان انگیز خاصی افتاده باشه یا اینکه یکهو شیرخوارگاه بهشت شده باشه و تاریکی هاش پاک شده باشه...فقط اون روزها که از مرکز میای بیرون احساس می کنی یک شادی ملایمی رفته زیر پوستت.. که آسمون هم آبی قشنگی شده و حتی راننده ی تاکسی هم آدم دوست داشتنی ایه..
امروز هم یکی از این روزها بود برای من.. نمیدونم پیشرفت شدید پیام و فراز بعد 2-3 ماه کار مداوم بود که با عثش شد یا چیز دیگه ای... اینکه پیام دوساله ی کوچولوی اچ آی وی من بعد این همه مدت فرار از چشمهام که از اضطراب شدیدش میومد، امروز نه تنها تو چشمهام خیره می شد بلکه با اون دستهای کوچولوی سفیدش صورتمم نوازش می کرد....با فرازی که از شدت عدم امنیت وارد هیچ بازی ای نمیشد، امروز کلی برای من غذا پخت و با دستهای دو ساله اش توی دهنم گذاشت.... نمیدونم این ها بود یا حسی که رفتم توی بخش و یکهو ده تا فسقلی 1.5، 2ساله با عشق ریختن سرم و اونقدر برای بغلم اومدن جنگ و جدال کردن که یکهو دیدم پخش زمین شدم و ده تا کله ی کوچولو روی شکم و تنم هستن و با صدای قاه قاه بلند خودشون و من دارن بالا پایین می شن...
یک روزهایی شیرخوارگاه کیف میده.. که انگار عشق بچه ها دونه به دونه میاد میشینه توی سلول های بدنت....که انگار تک تک بندهای انگشتت وقتی داره گردن آتوسا رو ماساژ میده و اون غرق عشق دیگه سرش رو به دیوار نمی کوبه، احساس زنده بودن می کنه...
امروز فکر می کردم برای باقی موندن توی شیرخوارگاه، نه نیاز به صبر فراوون هست، نه احساس فداکاری و نه تحمل سختی.. فقط باید سنسورهای وجودت قوی باشه تا تمام عشقی که از بچه ها میاد، مستقیم رسوخ کنه تا ته سلول های بدنت.. که یک بغل، روزت رو بسازه....
این منم رها...کوله بر پشت به دنبال راه رهایی....