گاهی وقتها گیج میشم که این یه خواب بود یا یه واقعیت...بعد هم فراموش میکنم که این اتفاقها تو خواب افتاد یا که توی واقعیت....خواب دیشبم عین واقعیت 2ماه گذشته ام بود...تازه فهمیدم چقدر ازش فاصله گرفتم.....تازه انگار از بیرون دوباره دیدم چه شرایط سختی رو میگذروندیم و چه حسهایی رو تجربه کردیم...چیزایی که یکهو چنان فرستادمش ته معزم که یکهو دوباره دیدنش شد یه کابوس شبانه...

خواب دیدم مامان مریضه...به همون شدت که روزهای اول بهش فکر میکردم....بابا نیاز به عمل داره...به همون شدتی که دکترها اون موقع گفته بودن......همه چیز خیلی بده..درست به همون شدتی که 2ماه پبش بود....

2ماه گذشت...شرایط انگار برامون عادی تر شده.....حرفهای دکترها رفته اون پشت های ذهن جایی که نمیخوام دیگه شنیده شه..آمار ارقام اینترنت رفته یک جایی اون دورها..."سرطان" دیگه انگار خیلی جدی نیست...شده چیزی شبیه آنفولانزا.....شیمی درمانی شده تزریق.....ریزش موها تموم شد...قیافه ی بی موی مامان عادی تر از همیشه تو ذهنم جا خوش کرده....احساس میکنم انگار همگی رفتیم توی یک رویای خوش.....دوست دارم توی این رویا باشم...دوباره زنده ام....داره عید میاد....

پی نوشت 1: نمیدونم چرا نوبت هردوره تزریق که میشه، باز یه چیزی توی من تکون میخوره...یک چیزی میشه کابوس شبانه..

پی نوشت2:همه چیز ظاهرا ارومه.....زندگی شده شبیه سابق..فقط یه کم راهشو کج کرده......هفته ی بعد همه خانواده باهم میریم قشم...خوشالم..دفعه اولیه که همه با هم سفر میریم...

پی نوشت 3:رفتن پسته داره نزدیک تر میشه...بهش فکر بکنم؟نمی دونم....فعلا که انداختمش اون پشت مشت های ذهن..برای پسته مفصل باید  بنویسم....

پی نوشت 4:ظاهرا مشکلات کار استرالیا داره حل میشه...دوباره پرونده داره میفته تو روال سابق....خنده دارترین تصمیمات رو شاید میگیریم....بعدا تعریف میکنم...