یک.امروز
را ماندم خانه. احتیاج داشتم به این سکوت و صبح بدون ساعت بیدار شدن و دستی به سر
و روی خانه کشیدن. یک ماهی بیشنر تا تاریخ دفاع تز نمونده و تو این زمانی که همه
تو اوج کاران، من تقریبن کل تز رو بوسیدم و گذاشتم کنار.....از یکشنبه دور اول
داروهای مامان شروع شده. به بدی دفعه ی قبل نیست...یعنی اصلا هیچ چیزش با دفعه قبل
قابل مقایسه نیست. حال مامان بهتر از سری پیشه. بیشتر سعی می کنم خودم اونجا باشم.
این بودنو دوست دارم. این دور و برش پلکیدن رو دوست دارم. در کل همه چیز آروم و
مرتبه و به جز پوستی که احساس می کنم دارم دوباره میندازم و درد گه گاهش و یکی دو شب اشک شبانه که
بی اختیار سرآزیر شد و یک فکر مشغولی دائم گوشه ی ذهنم، بقیه چیزها آرومه..آروم تر
از سری قبله....ولی وقتی یک دردی هست، بالاخره هست، نمیشه دروغ گفت که نیست، حداقل
داره یه جایی اون زیرها زَق زَق می کنه.....
دو. بغل
کردن رو جدی بگیرید...اگر می دونستید یک بغل میتونه معجزه کنه، اینقدر برای دادنش
و گرفتنش خساست نمی کردید...تمام غم های عالم با یه بغل سفت و به جا می تونه
فراموش شه...برای همیشه هم اگه نه، حداقل برای چند دقیقه که می تونه فراموش شه......توی
این بغل کردن ها اینقدر دودوتا چهارتا و حساب کتاب نکنید...نگید دیروز بغلش کردیم
بسه...نگید هی بغلش کنیم فکر می کنه چی شده، فکر می کنه خل شدیم، فکر می کنه لابد
یه چیزیمون میشه...تو بغل کردن آدمهاتون اینقدر خساست نکنید....گاهی یک بغل ساده
بزرگترین کاریه که برای اون آدم می تونید بکنید....بغل کنید و یاد بگیرید از این
بغل خودتون هم انرژی بگیرید...اون وقت دیگه به خاطر اون آدم فقط نیس که بغلش می
کنید، به خاطر دوست داشتن خودتونه... و یادتون باشه با هر بغلی که تو دادن و
گرفتنش خساست می کنید، بدون اینکه بدونید، بدون اینکه بدونه، حداقل یه قدم از بودن
عمیق باهاتون، دور میشه..همین....
سه. خوب
که فکر می کنم ما بیشتر رفقای خوشی های همدیگه بودیم...یعنی فکر کنم هیشه همین
طوره...یعنی راستش الان درست نمیدونم رفیق ناخوشی ها بودن چه طوریه...چرا البته،
همین رو که نوشتم یکهو یادم اومد چه رفاقت های عمیقی از یه سری رفقای حتی ناخوشی
گرفتم...با یه زنگ بی هدف...با یه چطوری گفتنی که میدونم دردت چیه.....با یه اسمس
امتحانت چطور شد نه از سر عادتی، که پشتش میگه می دونم چقدر این روزها درگیری....با
یه نگاه توی صورتت وقتی نگاهت توی جمع یک جا خیره مونده و حرفی که پشت این نگاهه
که میدونم چشمهات تا کجاها رفته......با یه دست دور گردنت انداختن که می فهمم شاید
این روزها سخته، هروقت خسته شدی به من تکیه کن.... با یک سوال نه از سر وظیفه که
از دل مشغولیت چه خبر ...و با یک بودنی که می گه می دونم این روزها شاید گاهی خسته
ای ولی همه ی اینها می گذره...و با یه نگاهی که اینقدر بی تفاوت نیس...که وقتی
خسته ای از یه روز سخت، میفهمه که چقدر و چرا خسته ای...
خوب که
فکر می کنم میبینم که ما همیشه رفقای فابریک خوشی های هم بودیم...توی تمام شاید
دلمشغولی های رفاقتش، من هم اونقدر گند زدم که بدونم با هر دستی میدی، با همون دست
هم می گیری..اونقدر گوش ناشنوا بودم و بدون صبر و تحمل و منتقد مزخرف که الان
میدونم چرا همیشه فقط رفقای خوشی های هم بودیم...انتظاری هم ندارم.......بین رفقای
خوشی هام نشسته ام و یک تلفن از اون بالا می کشدتم پایین.....صدای شادی همه
بلنده..میام و برای خودم مینشینم یک گوشه روی تاب و تلفن رو برمیدارم و بهش زنگ می
زنم..حرف خاصی نمی زنیم...فقط من میبینم بی اختیار صدام یکم داره می لرزه...شاید
این دفعه لازم نداشته که قرص و محکم و خندان باشه....زنگ میزنم و دو کلمه ای حرف
می زنیم و قطع می کنم و فکر می کنم لازم نیس برای اینکه رفیق ناخوشی کسی باشی،
بیشتر از هرکسی ببینیش...کافیه تو همون یک بار دیدن های گه گاه، عمیق بودن رو با
حست یاد آوری کنی...
پی نوشت.چطور این همه سال نفهمیده بودم ماساژ دادن کف پاهاش اینقدرر میتونه لذت بخش باشه...؟