پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم.. که زبانی چو بیان تو ندارد سخنم
ساز رو که گذاشت دستم، انگار همه چیز یادم رفت.....تمام خستگی و دوندگی از صبح بیرون بودن و حوالی کرج رفتن و بدو بدو ساندویچ هایدای بیمزه ای رو گاز زدن و رسیدن به کلاس سه تار ...... انگارهمه ی فکرهایی که این ور اون ور ذهنم برا خودش ورج و وورجه می کرد، با صدای ساز رفت کز کرد یه گوشه و نشست......اصولا بعضی از آدمها هستن که شاید خیلی هم نزدیک و خودمونی نباشن...ولی خوب بلدن caring کنند.. که حالتو از این رو به اون رو بکنن...که بلدن چه جوری باهمون چهارتا چیز مختصری که دارن حال و هواتو به کل عوض کنن...وارد کلاس که شدم مثل همیشه خوش و بشی کردیم و یه شرح حال مختصری از آنچه گذشت این روزها و شلوغی ها تحویلش دادم و با اون انرژی گرم استادانه ی همیشگیش چند جمله ای جواب داد....استادا باید شاگرداشونو خوب بشناسن..خوب میشناخت...بهش سپرده بودم برام یه ساز خوب اعلا پیدا کنه...هدیه ی شازده کوچولوئه.....از این هدیه های خاص و ناب....همین که نشستم یه ساز از گوشه ی اتاق جدا کرد و داد دستم...گفت با این برام بزن..میخوام صدایی که از این ساز در میاری رو بشنوم...ساز رو که گذاشتم روی پام، یکهو انگار که پرنده ها توی اتاق شروع کردن به آواز خوندن...اون سازو گرفت و یه ساز دیگه داد..گفت با این بزن..احساس می کردم دارم با صدای ساز پرواز می کنم...بعد ساز رو گرفت دستش و برام یه نغمه زد..نغمه باشه و راست پنجگاه و صدای ساز استاد و آهنگ علیزاده.........
از اتاق که اومدم بیرون، احساس می کردم توی سرم همه چیز داره یه نغمه می خونه....که جای همه ی دل آشوب ها صدای ساز بود و نغمه ی استاد.....
این منم رها...کوله بر پشت به دنبال راه رهایی....