اهنگها رو پلی میکردم و هیچ‌چیز ته دل پراشوبم‌رو‌ نمیگرفت.....انگار که پر از درد بودم.....که تمام قلبم درد میکرد....که گوشم انگار همه ی اهنگهایی رو میخواست که سه ماه تمام توی خونه با هم گوش داده بودیم و باهاشون دوتایی اشپزی کرده بودیم و کنار جاده بلند خونده بودیمشون و هیچهایک کرده بودیم.....‌احساس میکردم تمام تنم پر از درده و نمیفهمیدم بیشتر ازرفتن اونه که بیست و چهار ساعت هم ازش نمیگذشت یا که از شنیدن رد شدن ویزای مامان....که نمیاد و نمیبینمش......انگار تازه دیروز که رسیدم به ساعت پروازباورم شد که شاید دیگه هیچ وقت نبینمش......که انگار تازه دیروز که پیغام داد ویزا رد شد تازه باورم شد که این یعنی اینکه نمیتونه بیاد و یکهو بود که پرت شدم تو یک دنیا دلتنگی.......
که نشستم توی فرودگاه و سنگینم.....پر از دردم.....که دلم بغل اون رو میخواد....که دلم بغل مامان رو میخواد.........که باورم نمیشه تمام عشقی که توی این چندماه تجربه کردم دیگه کنارم‌نیست.......چیزی که باعث شد بالاخره بعد سالها دوباره حس کنم میتونم به یه رابطه اعتماد کنم....که میتونم احساس امنیت کنم و دوست بدارم و‌دوست داشته بشم......
که باورم نمیشه انگار تمن
م عشقی که از اومدنش و جمع شدنمون توی خونه ی پسته میخواستم تجربه کنم، ممکنه هیچ وقت پیش نیاد......
و نشسته ام با دلی که سنگینه توی فرودگاه و‌پروازی که من رو‌میخواد ببره به یکجایی توی جنوب..... و ایدا شاهقاسمی ای که میخونه تو بمااااان و اهنگی که داره پشت سرهم ریپیت میشه و‌میشه.....
پی نوشت۱. اینجا اون روی سکه ی منه.....روی راحتم با خودم.....روی پشت خنده هایم.....رویی که دردهایم رو اعتراف میکنم......و مینویسم دوباره برای خودم......
پی نوشت۲. که مرسی که امدی....مرسی که اغوشت دوباره جایی بود که نظرم رو به حس امنیت و رابطه و دوست داشتن و دوست داشته شدن عوض کرد........

پی نوشت چهار. تو بما...............ن
پی نوشت۴.