مامان با لبخند آمد...بابا با اسب آمد.. و من را برای همیشه برد...

سه.قبلا هم شاید شده بود که ببینم بچه ها کمی با تغییرات کادر مربی ها و برنامه ی زندگیشون کمی بی قرار بشن، ولی این حجم پرخاشگری و درهایی که کوبیده می شد و فریادهایی که با جهت و بیجهت زده می شد و بی قراری سر نهار خوردن و یکجا بند نشدن و گریه ی الکی و هق هق فراوون و از ته دل از شادترین بچه ی اون جمع،آیدا، چیزی نبود که تا به حال با این شدت دیده باشم. خانم مدیر هم موافق بود. می گفت از روزی که مدرسه ها باز شده همین قصه است. دو سه روز اول که گویا فاجعه ای بیش نبوده، بعد هم که حالا یک کمی بهتر شده اند شدن این. عوض شدن به یکباره ی کل کادر مربی ها هم مزید بر علت شده....خوب طبیعی هم بود...همه ی چیزهای طبیعی هم شاد و لذت بخش نیستند...بعد 6سال دوری واقعی از دنیای واقعی، وارد دنیای واقعی شدن... دنیایی که به جای مربی ها ، پدر و مادر هست و پدر و مادرها کسایی نیستند که تا میای بهشون دل ببندی، با یه نفر دیگه تعویض شن و برن دنبال زندگی خودشون...دنیایی که همه با پدرمادرشون میان مدرسه، همه حرفی دارند تا از پدر مادرهاشون بزنند و اگر همه هم نه، حداقل عده ی زیادی هستند که مادرشون کیف مدرسه شون رو با دقت شب مرتب می کنه که کتابی جا نمونه و خوراکی به اندازه ی نیاز بچه گذاشته بشه...

دو.چشم هام و بستم و توی قطارم..بعد یک روز پر سر و صدا و صحبت و آشنایی با مدیر و معلم مدرسه ی دخترک دارم بر می گردم خونه...فقط تا چشم هام رو می بندم صدای ثریا و آیدا که حالا با هم هم مدرسه ای هم هستند توی سرم می پیچه که وقتی داشتم با خانم معلام صحبت می کردم، دوتایی وایستاده بودن جلوی در کلاسی که من و خانم معلم اونجا بودیم و به همه ی آدم هایی که از جلوی کلاس رد می شدن، از دانش آموز گرفته تا مدیر و ناظم، با یه شعف و افتخار خاصی تند و تند بدون ایکه کسی ازشون بپرسه اینجا چرا وایستادید، توضیح می دادن که "ما منتظر مامانمونیم، آخه مامانمون اومده دنبالمون، مامان رها، مامان رها، مامان ما اینجاست ها تو این کلاسه"و صدای خنده و قهقهه ای که تمام نمی شد...

یک. دم در کلاس وایستاده  بودم که زنگشان بخورد ...یکهو من رو دید...برق از سرش پرید از شادی...اومد بیرون و بعد ماچ و بوسه و همه ی این قصه ها، گفت که یه ذره نون تو کیفمه، گشنمه، میدی بخورم؟ گفتم عزیزم، خوراکی تو نخوردی؟ باید زنگ تفریح بخوری که درسو بفهمی..گفت نه! خوراکی مو خوردم، ولی گشنم بود رفتم از یکی از این خاله ها، مربی ها یه ذره نون گرفتم...وبه سختی یک تیمه نون بربری بیات شده رو از ته کیفش در آورد و شروع کرد به گاز زدن...عزیز دل نازنین...هنوز فرق معلم و ناظم و مربی و خانه و مدرسه را نمی داند...هرکسی که یه کم بزرگ باشد، حتما یک مربی است که زود هم عوض می شود ...یکی شبیه همه ی آنهایی که در خانه شان جای مادر نداشته شان هستند..

فنجانی چای می خواهم، آرام نشسته در کافه ای و باد خوشایند پاییزی که می وزد...

دو روز هست که احساس می کنم کمی مچاله شده ام. احساساتم مچاله شده است. بعد لج کرده است آمده است روی صورتم، لجبازی می کند، چشم هایش می لرزد و هزار ادای دیگری که در می آورد. زنگ می زنم به مامان و آنقدر عصبانی می شوم که احساس می کنم صدایم می لرزد. شاید مثل زمانی که ما بچه بودیم و دعوایمان می کرد، از پشت تلفن دعوایش می کنم. انگار که نمی فهمم که چرا نمی فهمد برای کارهای مسخره اینقدر خودش را خسته نکند و بعد با صدایی که از فرط خستگی مفهوم نیست، با من حرف بزند.

زنگ می زنم به ثریا و می پرسم مدرسه خوبه؟ جواب می دهد که آره، خیلی خوبه، معلممون مهربونه، یادته یه بار اومدی دنبالم مهد کودک و من احساس می کنم چقدر دلم برای این بغل تنگ شده است. برای آن دوروزی که آمده بود پیشم. برای این حس که پیرهن تنش کنم و از ته دل بخندد. من بچه نه دوست سوار مترو میشوم و هر دحتربچه ی 5-6 ساله ای که میبینم دلم میخواهد دخترک هم نشسته بود جایی پیش من. منِ گریزان از مادری دلم دخترک را می خواهد. بعد احساس می کنم چه حس عجیبی که اینقدر تنها و بیکس می رود مدرسه.که فردا که در مدرسه هی خواهند پرسید شما تو خونتون مامانت چی کار می کنه، بابات چی کار می کنه با تعجی نگاه خواد کرد و جواب خواهد داد که آخه من که مامان ندارم. دلم برای فشار دادنش  توی بغلم و دورو برم پلکیدن تنگ شده. هفته ی بعد می روم ساری. معلمش را ببینم. بداند همچین هم بی کس و کار نیست. که من هستم. که هرچه شد به من خبر دهد.

دوروزی است که انگار دلم مچاله شده، نازک شده و راحت پر پر می شود. دلم آغوش می خواهد. بوس و بغل. اصلا کمی خوشبختی اغراق شده. حس امنیت موقع خواب. و لبخندی که صبحدم با یاد آوری شبی که گذشت، بر لبم بنشیند....

به تو قول می دهم این تهران با همه ی تهران های ذهنت فرق بکند..قول می دهم...

زنگ زدم به خانم مدیر که باهاش صحبت کردین؟ میدونه که قرار نیست بیاد و بمونه؟ قراره یک سر بزنه و بره دکتر و برگرده؟ گفت براش توضیح دادم...قبول کرده...اول می گفت که نه دیگه من وسایلمو جمع می کنم می برم پیش حامیم گاهی وقتها میام به شما سر میزنم، بعد باهاش صحبت کردیم که نه خونه ی تو اینجاست... و فقط قراره بریم "تهران" دکتر و بر می گردیم.. زنگ زدم بهش..گفتم عزیزم قراره بیای تهران دکتر بعدم بیای خونه ی ما مهمونی؟ گفت: " نه نه...! " تهران" قرار نیست برم..مامان ستاره( خانم مدیر) قول داده من اونجا نمیرم..اونجا اصلا خراب شده.... من قراره برم دکتر و برگردم"عزیز دل نازنین من...تمام چیزی که به اسم "تهران" میشناسه همون شیرخوارگاه لعنتی است..اصلا فکر می کنه تهران یعنی زندگی سابق .... بعد یکهو با یه لحن ناراحت عجیبی پرسید :"خاله، چرا اونجا خراب شد؟....." گفتم عزیز دل نازنین من، تو قراره یه تهران دیگه بیای...تو قرار نیست هیچ وقت اونجا بری..اونجا اصلا رفته یه جای دیگه..درش هم بسته شده...گفت : "آره...اصلا درش همش قفله، بازم نمیشه، ماهم دوست نداریم بریم اونجا....." بعضی جمله هاش یکهو انگار رسوخ می کنه ته قلبم..مثل قصه ی تهران قدیم و تهران جدید...گفتم میدونی قراره بیای خونه ی ما مهمونی؟ گفت آرههههه...بعدش که اومدم خونتون به پدر و مادرتون بگین: " این ثریاست..."!

قصه ی من و غم تو، قصه ی گل و تگرگه......

سه شنبه عصر، ساعت چهار بعد از ظهر، ترمینال ساری

نشسته ام توی ترمینال... بعد از آن همه سر و صدا سکوت ترمینال هم چیز خوبی ست. دلم می خواهد سوار اولین اتوبوس تهران بشوم و پایم برسد به خانه... البته خیلی هم مهم نیست... دلم پر است از یک عالمه حرف و احساسات و هیاهو و شلوغی که خودم هم درست نمیدانم کجاها قایم شده اند... فقط انگار همه چیز پشت سکوت چشمهایم پنهان است... جایی عمیق آن زیرها که بعد که سوار اتوبوس می شوم، هایده که داد می زند وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد، .. یکهو انگار تمام هیاهوی این چندروز از چشمهایم قل می خورد می آید پایین...سبک می شوم...

شنبه شب، ساعت 8 شب، داخل ماشین

بعضی چیزها وحشتناک است.. بعضی چیزها وحشتناک تر...28ساله هم که باشی، شاید 50 ساله هم که باشی، بیمارستان تنهاییش ترسناک است....فکر بودن توی بیمارستان بدون اینکه مادرت، خواهرت، همسرت و هر کدام از اینهایی که یک "ت" مالکیت تهش می چسبد کنارت باشند، وحشتناک است...5سال و نیمه که باشی، توی دنیای به این یزرگی،تنهای تنهای تنها که باشی، وحشتناک تر است....

خانم "کاف" زنگ می زند... که دخترک مریض است.. که تبش پایین نمی آید.... که استفراغ داشته است و همه ی ما میدانیم این کلمه ی لعنتی می تواند به اندازه ی بودن یا نبودنش مهم باشد..بیمارستان بستری شده.... معطل نمی کنم......در حد یک جمله فقط جواب می دهم فردا صبح اول وقت ساریم..... شاید که تنها دلگرمیش توی آن همه سرمای بیمارستان باشم...

یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه، تمام وقت، تک تک لحظات

مانده ام توی بیمارستان و تکان نمی خورم..توی این همه کثیفی و شلوغی برای خودم هم عجیب است که مثل همیشه درحال جمع کردن خودم نیستم.....تا می توانم بغلش می کنم... تمام نازهای 5سال نکشیده اش را می کشم.... کتاب می خوانیم، برایش نی نی ای که موهایش گیس می شود می خرم.... رنگ آمیزی ها را تمام می کنیم...می رویم تا دستشویی و برمی گردیم...دست دردناکش را می مالم...قربان صدقه ی چشمهای فوق العاده اش می روم... حرف میزنیم...در بغلم ولو می شود....در بغلم در نهایت آرامش خوابش می برد.. می خندیم.....خاله بازی می کنیم... با پرستار دعوایم می شود که چرا سرم تمام شده را یک ساعت است از دستش در نمی آورد که بتواند راحت بخوابد... که موقع خواب آنقدر صورتش را نوازش می کنم که دیگر دستش را نمی خورد و عمیق می خوابد.......که دکترها که می آیند بالای سرش زیر چشمی به من نگاه می کند و می بوسمش و می خندد... که قاشق قاشق سوپ دهانش می گذارم.... که سلول سلول بهم عشق می دهیم و عشق می گیریم... که باهم حرف می زنیم.......که می گوید دعا کرده خدا جون برایش یک مامان و بابا پیدا کند... که مامان ستاره گفته که خانم هایی قرار است بیایند و مامان اینها شوند و مهربان هستند و دیگر می روند خانه ی مادرشان..... که می گوید و می گوید و می گوید.. که دیگر حتی انگار فرصت ندارم با حرفهایش نه بغض کنم، نه گریه، نه بخندم.....که فقط گوش می کنم....که حرفهایش می رود می نشیند درست یک جایی از دل من که آن زیرها قایم می شود.... که از ته دل شاید برای اولین بار دلم می خواهد دعا کنم که "خداجون" خرفهایش را بشنود.... که نمی دانم چرا اینقدر باید زیاد بفهمد... که وقتی می پرسد من کی بزرگ می شم که بتونم بیام خونه ی تو و جواب می دهم باد اندازه ی ف بشی، که باید 18 سالت بشه اونوقت می تونی بیای خونه ی ما مهمونی، می پرسد: خوب بیام و بعدش برگردم...؟خوب من کجا برگردم؟ من که خونه ندارم................و جواب من که تاهروقت که خواستی آن وقت می مانی و لذت بغلش که انگار تمام شدنی نیست....

سه شنبه ظهر،ترخیص، خانه

می رسد خانه...خانه لزوما جایی نیست که مامان و بابا دارد...خانه جایی است که تخت تو آنجاست... که واقعا نمی دانم خانه واقعا کجاست... یک ساک پراز غنایم بیمارستان دارد....می توانم بگویم یک ساک از تمام دارایی های زندگیش دارد....سارایی که من برایش خریدم، یک باربی ساده ی کوچک، چندتا کتاب رنگ کردنی، چندتا داستان، یک بسته مداد رنگی و مداد شمعی .....نگران بودم نکند دعوایشان شود..که چرا خاله برای ما نخرید..چرا برای ثریا...خودم را آماده کرده بودم که توضیح دهم ...که دلهای کوچکشان را راضی کنم.......از خودم شرمنده شدم...دیدم کل ساک و دارایی هایش پخش زمین شده که هرکدام را دوست دارید بردارید..برای شما...هرکدومممممم رو که می خوای بردار.....که دنیا چهارتا چیزی که برداشت گذاشت کنار و با کاغذ کادو،کادو کرد که اینها رو برمیدارم برای حامیم....که از معلم مدرسه و سرویسش بیسکوییت و نصف آدامس توت فرنگی ای که گرفته بود رو گذاشته بود بدهد به ثریا.....که گفتند ثریا سارا را برای خودت بردار..خیلی خوشگل است...... که احساس کردم چقدرررر ما احمقیم.....که تمام دراایی هایت که در یک کیف جا میشود چقدر می تواند با عشق برود...که برای اولین بار در طول چندروز احساس کردم می توانم گریه کنم....که روح هایی هستند که خیلی بزرگ تر از قد و قامتشانند..

سه شنبه عصر،ترمینال ساری

نشسته ام منتظر اتوبوس و به تمام این سه روز چشم بسته نگاه می کنم.............

می خواستم چشم های تورا ببوسم، تو نبودی باران بود...

انگار که اومده بود دو روزی تهران برای دکتر یا یک چیزی شبیه این..دلم وحشتناک براش تنگ شده بود... بردمش گردش..بردمش لباس هایی که دوست داشت براش خریدم... شازده کوچولو رو نشونش دادم..یه دل سیر بغلش کردم....یه جورهایی انگار تو دل خانواده بود.. مهمونی خانوادگی..کباب درست کردن..انگار توی همون مدت محدود هر چی تونستم از تهران رو بهش نشون دادم که بفهمه تهران فقط اون باغ و اون چهارتا ساختمون کذایی نیست...... انگار دوست داشتم توی همون دوروز همه چیز زندگی واقعی رو نشونش بدم... که داشتم نشون می دادم... که خودم تعجب کرده بودم با یه حس عمیق نادیده گرفتن تمام آدمهای دور و برم، چه حس وحشتناک عمیقی بود که "مامان" صداش می کردم و چقدر برای خودم عجیب تر که دوست داشتم که "مامان" صدام می کرد..یا شایدم هیچ چی صدا نمی کرد ولی من این جوری حس می کردم...که برای اولین بار توی زندگیم احساس خوبی از بودن به عنوان این کلمه توی زندگیم داشتم...

محکم بغلش کردم....مدتها بود یه همچین عشق عمیقی رو تو زندگیم احساس نکرده بودم...شایدم اصلا دخترک یه بهانه ای از یه چیزی توی خودم  بود....نمی دونم.... فقط میدونم اونقدر شدت این حس عمیق بود که یهو از خواب پریدم....

چشمهامو دوباره بستم... دوست داشتم تمام اون احساسات رو یکبار دیگه زیر دندونم مزه مزه کنم....

پی نوشت: ساری رفتن این ماه دیر شد...بگذارید به حساب برف و بارون و ترس من از جاده و بهونه ی اومدن پسته، هفته ی بعد ولی مسیرم رو فکر کنم اون وری کج کنم...

پی نوشت2: تمام این حس خیلی خیلی عمیق تر از یه حس مادری ساده بود...

خانواده ی شیشه ای تو.....

هزار دفعه هم که بروم ساری، دفعه ی هزار و یکم که می شود، ماشین که می پیچد داخل کوچه ی کج و پیچ دار، جلوی خونه ی سفید دو طبقه و آرایشگاه فلان  که می ایسته یکهو انگار دلم هری میریزه پایین...انگار که تمام حسهای اون دفعه ی اول، اون هوای ابری، اون همه علامت سوال و تعجبی که از دیدن یک"خونه" و نه یه مرکز بزرگ بهزیستی  پیدا کردم  و حس خوبی که داشتم که جایی که این همه بارون داره و درخت و شالیزار حتما جای خوبیه، درست مثل یک سریال دنبال میشه و می رسه به تمام اشتیاق من برای زدن زنگ طبقه ی پایین......

صدای جیغ ها، بغل ها، خنده ها یک طرف.... رفتم دنبالش دم مهدش، این یک طرف دیگر....جیغ زد...بالا پایین پرید و چشمهایش از هیجان از پشت اون عینک گنده گرد شد و دنبال شد اومد نشست روی صورت من .... باید مربی اش رو میدیم...اصلا از اول میخواستم مربی مهدش رو ببینم...بچه که بی کس و کار نیست...بالاخره یکی باید باشه....یکی باید باشه که اگه لازم بود، مربی مهد شماره اش را بگیره و بگه این اتفاق افتاده و "شما" باید بدونید....که "من" باید بدونم...خودش آمد جلوی در...جیغ های ثریا و بقیه را که دید حدس زد که "من" باشم...گفتم فلانیم و "حامی" ثریا...همه ی کارش به من مربوط میشود... رفتم عین این مامان های بی تجربه ای که میروند مدرسه و می پرسند چه خبر و بچه ی ما چطور است با مربی حرف زدن.....گفت خاله رها شمایید؟ گفتم آره...گفت تمام مدت از شما حرف میزنه..همه اش از شما می گه..خیلی شمارو دوست داره....که گفت مثل بقیه همسن و سالهاشه و مشکلی توی این سن خوشبختانه برای یادگیری نداره...نفسی کشیدم......گفت خیلی دوست داشتم ببینمتون.....امروز درس در مورد اعضای خانواده بود......پدر.........مادر...... نوبت ثریا که شد گفت من یه حامی دارم......اون مامانمه...یه شوهرم داره...اونم پدرمه.......

ومن احساس کردم که همه چیز رو دارم از پشت یه پرده اشک میبینم.......

ظهر خوابیدیم کنار هم... چقدرررر بزرگ شده ......دست من روی صورتش....بند بند انگشتهای دستم صورتش رو حس می کرد.....وبرای من تمام دنیا این بود که اونقدر با آرامش خوابید که لازم نشد دستش رو توی دهنش بگذاره و مک بزنه..تا خوابش ببره....که چشمهای بسته اش رو که نگاه کردم،پشت این چشمها همون ثریای سه ساله ی من بود...............

پی نوشت: خیلی فکر کردم....مشورت گرفتم.....به این در و اون در زدم...مشاوره رفتم.....ولی در نهایت چیزی که فهمیدم این بود که حتی یه مادرم که میدونه به خاطر یه مریضی سخت چند سالی بیشتر زنده نیست، هیچ وقت نمیاد عشقی که به اون بچه میده رو حذف یا کم کنه که شاید بعد از اون اذیت باشه...اون مادر فقط و فقط در لحظه عشقش رو میده تا اون بچه در حد ممکن سیراب بشه..

یه مادر نیستم....از آینده هم هیچ نمیدونم...فقط الان میدونم که تا وقتی هستم برای دخترک نمی خوام کم بزارم..فقط همین...

 

ابدیت برایم ان وقت است که صدای قلب من و حس دستهایم روی نرمی پوست صورتت، می شود خلسه ی آرامش تو...

اپیروزد یک:

بعضی شادی ها عمیق اند..بعضی لذت ها حتی عمیق ترند.....مثلا شادی اینکه بعد سه ماه یکهو صبح با ذوق ، با یک دنیا دلتنگی و عشق پا می شوی و میروی شیرخوارگاه ..اصلا خودش یک کیفی دارد که باید تجربه اش کرد...سه ماه بود درست و حسابی نرفته بودم....شاید سه ماه برای آدم بزرگها سه ماه باشد، برای آدم کوچیکها ولی سه ماه به اندازه ی شش ماه و یا شاید بیشتر هم گاهی می گذرد.....مخصوصا وقتی از این ور آنور می شنوی که بست منتظر نشستند که لابد امروز خاله فلانی می آید...اینها را میدانستم ولی خوب گاهی وقتها دست خودت نیست...انگار که یکجورهایی نیاز به استراحت داری...یعنی که من اینجوریم..... درس و پروژه و دانشگاه و شاید بهانه ی خستگی و آن وسطها یک سری به ساری زدن و دوباره درس و دانشگاه را بهانه کردم و نرفتم...تعطیلی بخش و نقاشی ساختمان و همه ی اینها هم شاید کمک کرد بهانه هایم جورتر باشد و چند ماهی استراحت کنم...مهم نبود اصلا...یعنی نمیدانم واقعا بودن یا نبودنم چقدر مهم بود یا نبود ولی فکر می کنم مهم این بود که لازم داشتم یک مدت نباشم شاید فقط برای اینکه با این همه حس خوب و انرژی برگردم به این بهشت کوچولو...داشتم می مردم از این همه دلتنگی..از این همه بدون دستهای کوچکشان بودن....از این همه خنده های از ته دل.........داشتم می مردم برای بغل کردن هایشان و حس دستهاشان روی دستهام.....

اپیزود دو:

دو روز است دارم فکر می کنم که چقدررر بعضی ها می توانند روحشان بزرگ باشد....یعنی این همه روح کجای بدنشان جا می شود؟ مامان "ص" رو همه ی بچه ها و همه ی داوطلب ها می شناختند...یک معلم بازنشسته ی 55-56 ساله با روسری همیشه مشکی و شادی ای که با دیدنش پخش میشد بین بچه ها....از همان نوزادی حامی "میم" شد...خیلی ها حامی می شوند...خیلی ها خیلی کارها می کنند...خیلی ها ولی هنوز از دیدن یک کوچولوی اچ آی وی مثبت طفره می روند...بغل کردن و بوسیدن و عشق ریختن بی حساب که بماند....زندگی است دیگر...بعضی ها قرار است از اول اچ آی وی مثبت باشند..مثل "میم" 8ساله ی ما، مثل "نون" فرشته ی 4ساله ی من یا خیلی کس های دیگر.......آنروز شنیدم که بالاخره "میم" را برای همیشه برده پیش خودش....56 سالگی دل بزرگ میخواهد...بچه ی مریض دل بزرگتر میخواهد....یه کسی را ببری که دکترها می گویند دیگر یواش یواش زمان عود بیماریش است دل بزرگتری می خواهد...لاغریش را دیدن، ضعیف شدنش همه ی اینها، خدای من، نمی دانم دل چقدری می خواهد...مامان ص میم را برد برای همیشه پیش خودش..با هزار دردسر مادربزرگ را راضی کرد.....راستش این خبر تمام دیروز و پریروز و امروزم رو ساخت........این همه عشق ریختن  و دانستن شرایط، خدای من، واقعا نمیدانم دل چقدری می خواهد...فقط میدانم از ته دل شاد شدم...خندیدم....

اپیزود سه:

بیخبر می روم ساری...اصلا من عاشق این صحنه هستم که نمی دانند من قرار است بیایم و یکی یکی می آیند جلوی در مهدکودک و با دیدن من جیغ می زنند......یعنی برای این لحظه می شود مُرد......جیغ ها که تمام می شود، دخترک رو که کمی یواشکی سفت تر بغل می کنم و زیر گوشش آرام می گویم عاشقتم، احساس می کنم چقدر خوب است که آمدم...چقدر دلتنگ همه شان بودم....که من با این همه عشق چه کار کنم...که من چقدررررر خوشبختم که این همه عشق مستقیم حواله می شود گوشه ی دل من....این همه خنده... یکی یکی بوسیدنها، سر به سر گذاشتن ها، قلقلک ها، بوسیده شدن ها، عشق گرفتن ها، انگار تمام سلولهای وجودم دارد از عشق پر می شود....بعد اینکه پیش تک تک بچه ها  می روم، آرام دراز می کشم پیش دخترک....خدای من...باورم نمی شود این فسقلی توی این یک سال و نیم بودنش این همه بالا و پایینم کرده......صورتش را می آورد نزدیک نزدیک صورتم...گرمای بازدمش را حس می کنم...گرمای نفسم آرامش می کند...دستم را می گیرد می گذارد روی شکمش...انگار که دوست دارد حس پوستم را از نزدیک ترین جا حس کند....بدون هیچ مانعی . بعد کم کم آرام می شود و می خوابد......5ساله ی من...هنوز داری به من درس می دهی کوچولوی بزرگ من...

اپیزود چهار:

با دو ساله ها کار میکنم...شایدم یک سال و نیمه....موقع نهار است....هنوز نهار را نیاورده اند...توی تختشان "مامّا " گویان منتظرند... توی این بخش که می روم ناخود اگاه "مامّان" می شوم....وارد اتاق می شوم و یکی یکی قدهای کوچولویشان را که از روی تخت به زیر سینه ام می رسد، می چسبانم به خودم...به چشمهایشان نگاه می کنم...صدایشان می کنم...نوازش میکنم و آرام می شوند..ذوق می کنند و می خندند و بعد میروم سراغ تخت بعد..12 تا چشم خیره شده اند ببینند دوباره کی نوبتشان می شود....از تختش که میروم سراغ تخت بعد، آنقدر بیقراری می کند که بر میگردم......سرش رامی گذارد سمت چپ زیر سینه ام...دستهایش به دور بدنم نمی رسد ولی سفت یکجورهایی دورم حلقه می کند....دستانم روی صورتش است....انگار تک تک سلولهایم حس دارد..آرام آرام روی صورتش می لغزد..صدای قلبم آرامش می کند..چشمها بسته می شود و چنان میرود دریک خلسه ی آرامش دار که پاهای ایستاده اش چندباری شل می شود....غذا را می آورند و من احساس می کنم هیچ کاری مهم تر از این در دنیا ندارم که صورتتان را بچسبانم به روی قلبم و شما چشمهایتان را ببندید و این لحظه تا ابد طول بکشد.....

 

 

شاید حتی یک مامان الکی

 

بخش یک:

بالاخره بعد نمی دانم چند وقت و چند سال، زن توانسته مرد یا به قول دخترک بابا دومی را راضی کند که دخترک برگردد خانه...ازدواج که کردند مرد گفت نمی تواند بچه ها را قبول کند....که به چه رویی به پدر مادرش بگوید عاشق زنی شده که دوتا بچه دارد.....چند ماهی قایمش کردند....دختر کوچیکه نوزاد بود...کمی که گذشت مرد راضی شد دختر کوچیکه دخترش شود، پیششان بماند و به اسمش شناسنامه بگیرد...چند ماه دختر بزرگه را در خانه پنهان می کردند تا صبر و تحملشان سر آمد گذاشتنندش بهزیستی.....به همین راحتی...

دفعه ی اولی که دخترک موفرفری  را دیدم، احساس کردم بین آن همه دختر، اگر میتوانستم عاشق یک بچه ای به جز ثریا شوم، قطعا کسی به جز "س"  نبود....گهگاهی می رفت پیش مامانش مرخصی.....دست خودت نیست...گاهی بعضی بچه هارا برجسته تر دوست داری....هرسری که می دیدمش روزشمار دیدن دوباره ی مادرش رو داشت..مثلا 3ماه و 23 روز دیگه دوباره میرم پیش مامانم.....بعد فردا صبح که چشمش را باز می کرد دوباره اولین حرفی که میزد این بود که خاله...3ماه و 22 روز دیگه میرم پیش مامانم واین روزشماری تا روز آخر ادامه داشت.......بالاخره مرد قبول کرده که بیاید برای همیشه پیش مادرش.....وقتی شنیدم احساس کردم بهترین خبری بود که می شد شنید...تمام دیروز رو داشت کشو مرتب می کرد.....برای خواهر کوچیکه که الان 4ساله شده، گیره های قشنگش را لای تورهایی که این ور آنور پیدا کرده بود می پیچید که دست خالی پیشش نرود...مدام به این فکر میکرد که وسایل را کی بچیند..که ساک ندارد که....که مادر گفته 5شنبه می آیم...که تا 5شنبه چندروز مانده...که آرام زیر لبی به من بگوید: خاله دیگه از دست اینجا راحت راحت میشوم........درست یک سال قبل که داشتم می خواباندمش، قبل خواب با آن بغض های همیشگی گفت: خاله..من هیچ وقت نمی خواستم زندگیم اینجوری باشه .... ومن فکر میکردم چقدر این حرف برای 7سالگی زیاد است...درست یکسال بعد، وقتی داشتم برایشان قصه می خواندم، تمام که شد گفتم قصه ی ما به سر رسید که یکهو آیدا با شادی شیرین همیشگی گفت: ساقی به خونه اش رسید..................................... من دوباره احساس کردم که چقدر این همراهی برای 6سالگی زیاد است....

بخش دو:

فکر میکنم قشنگ ترین بخش ساری رفتن، شبهایش است....شبها که برای بچه ها قصه می خوانم و 7 جفت چشم، خیره می شوند به دهان من...بعد که تمام شد میروم یکی یکی لب تختشان، یکی یکی بغلشان می کنم و چند دقیقه ای با تک تکشان گپی میزنم.......

پای تخت همه که رفتم، آخرین نفر نوبت ثریا شد......خیلی وقت بود دوست داشتم این سوال را بپرسم...باید یکجوری می فهمیدم ته ذهنش چه خبر است...که با "مامان فلانی" صدا کردن خانم مدیر، ته ذهنش چه می گذرد.....چشمهای سیاه قشنگش خیره به من، خنده به لب، پرسیدم:"ثریا..اسم مامانت چیه عزیزم؟"....یکهو نگاهم کرد و گفت:" من که مامان ندارم".....و بعد یکهو با یک برق هیجانی توی چشمانش، از این هیجان ها که فکر میکند "من" همه چیز این دنیا را می توانم برایش بخرم یکهو گفت: خاله جون...برام یه مامان میگیری.....؟؟یه مامان الکی............................................................

از صبح صدایت دم گوشم دارد مدام زنگ می زند.....

پی نوشت: فکر میکنم 10 سالی زود وارد زندگیم شدی....شاید یک روز بفهمم چرا....

پی نوشت 2: ام آر آی بدون بیهوشی به خوبی انجام شد...رفتم و پیشش وایستادم....پیشش که بودم نترسید و قبول کرد آرم بره زیر دستگاه...فقط گاهی زیرچشمی من رو که آروم پاهاش رو نگه داشته بودم نگاه می کرد که مطمئن شه هستم...